فتوای عالمان در باره قمه زدن

آیا قمه زنی مورد تایید اسلام است ؟ آیا مراجع تقلید حکمی در مورد حرام یا حلال بودن آن داده اند؟

پاسخ:

قمه زدن حلال است و هرکه در مراسمات اهل بیت خدشه وارد کند ملعون است.

حضرت ایت ا... وحید خراسانی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : h123gh1374
تاریخ : پنج‌شنبه 26 آبان 1390
post

آنتوان لاوی

.
 
آنتوان لاوی

آنتوان شزاندر لاوِیْ (به انگلیسی: Anton Szandor LaVey)، مؤسس و کاهن اعظم کلیسای شیطان. نویسنده کتاب انجیل شیطانی و بنیان گذار شیطان‌پرستی لاویی.

محتویات

زندگی نامه

در ۱۱ آوریل سال ۱۹۳۰ در شهر شیکاگو ایالت ایلی نویز متولد شد. سپس خانواده اش به سانفرانسیسکو نقل مکان کردند و بیشتر دوران رشد وی همانجا سپری شد.

پس از رها کردن دبیرستان و فرار از خانه در ۱۷ سالگی ابتدا به سیرک پیوست و بعد به نوازندگی روی آورد.

در ۱۹۵۰ به عنوان عکاس در دایره جنائی پلیس استخدام شد.

ازدواج

در سال ۱۹۵۲ (میلادی) با کارول لَنسینگ (Carole Lansing) ازدواج کرد. نتیجه این ازدواج اولین دختر او کلارا لاوی بود. ازدواج آنها بعد از اینکه آنتوان بسیار شیفته داین هگارتی شده بود در ۱۹۶۰ (میلادی) منجر به طلاق شد. آنتوان و داین هرگز ازدواج نکردند ولی رابطه آنها بعد از سالهای طولانی به تولد دختر دوم وی زنا لاوی در سال ۱۹۶۴ (میلادی) منجر شد.

موفقیت‌های او به عنوان یک پیانیست ادامه داشت و از مشهورترین افراد زمان خود در سانفرانیسکو بود.

شیطان پرستی

لاوی ارائه سخنرانی‌های سرّی خود در شبهای جمعه را که «دایره اسرار آمیز» نامیده بود آغاز کرد. یکی از اعضای همین حلقه بود که به وی پیشنهاد تأسیس آیین جدید را داد.

در ۳۰ آوریل ۱۹۶۶ در حالی که سر خود (به عنوان رسم آئین جدید) را تراشیده بود، بنیان گذاری کلیسای شیطان را اعلام کرد.

همچنین سال ۱۹۶۶ را به عنوان آنو ساتانس (سال اول Anno Satanas) سال اول عهد شیطان اعلام کرد.[۱]

وی خود را کاهن اعظم کلیسای شیطان نامید.

چندی بعد با انتشار کتاب انجیل شیطانی در سال ۱۹۶۹ به اظهار تعالیم کلیسای شیطان پرداخت و اظهار داشت که شیطان فرمانروای زمین است.

در ادامه انتشار انجیل شیطانی لاوی کتاب آئین پرستش شیطانی را در ۱۹۷۲ انتشار داد. در این کتاب جزئیات بیشتری از آئین پرستش، رسوم و تشریفات دینی پرستش شیطان (از جمله مراسم عشاء تاریک Black Mass) را ذکر کرد.

هگرتی و لاوی در اوسط ۱۹۸۰ از هم جدا شدند و آخرین همراه لاوی بلانچ بارتون (Blanche Barton) بود. نتیجه این همراهی تنها پسر لاوی سیتن سرکیس کرنکی لاوی (Satan Xerxes Carnacki LaVey) شد.

مرگ

آنتوان لاوی در ۲۹ اکتبر ۱۹۹۷ در بیمارستان سنت ماری شهر سانفرانسیسکو بر اثر تورم ریه مرد. در تدفین شیطانی لاوی که به صورت مخفی انجام شد، جسدش سوزانده و خاکستر شد.

خاکسترش دفن نشد ولی بین وارثانش تقسیم شد و با این فرض که دارای قدرت اسرارآمیز است در آیین پرستش اسرارآمیز شیطانی استفاده می‌شود.[نیازمند منبع]

آثار

کتاب

انجیل شیطانی (۱۹۶۹)

  • ساحرهٔ تمام‌عیار - یا- وقتی پاکدمنی شکست خورد چه کنیم (۱۹۷۱)
  • آئین پرستش شیطانی (۱۹۷۲)
  • شیطانکی زیر شیروانی (۱۹۷۲)
  • دفتر یادداشت شیطان (۱۹۹۲)
  • گفتگوهای شیطان (۱۹۸۸)
  • دست در دماغ شیطان (۱۹۸۸)
  • شبی با شیطان (۱۹۸۸)

فیلم

نیایش برادر اهریمنی من (۱۹۶۹)

  • سیتنیس (Satanis): عشاء ربانی شیطان (۱۹۷۰)
  • باران شیطان (۱۹۷۵)
  • اتومبیل (۱۹۷۷)
  • دکتر دراکولا، اکا سونگالی (۱۹۸۱)
  • سوپرستار کارلز منسون (۱۹۸۹)
  • مرگ صحنه (۱۹۸۹)
  • گفتگوی شیطان (۱۹۹۵)

موسیقی

  • مراسم عشاء شیطانی
  • موسیقی بیگانه
  • شیطان به تعطیلات می‌رود

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : h123gh1374
تاریخ : دوشنبه 23 آبان 1390
شیطان پرستی

شیطان‌پرستی

 
ستاره واژگون معروف به پنتاگرام اغلب برای نشان دادن شیطان پرستی استفاده می‌شود.

شیطان پرستی (به انگلیسی: Satanism) یک حرکت مکتبی، شبه مکتبی و یا فلسفی است که هواداران آن شیطان را یک طرح و الگوی اصلی و قبل از عالم هستی میپندارند. آنها شیطان را موجودی زنده و با چند وجه از طبیعت انسان مشترک می‌دانند. شیطان پرستی را در گروه «راه چپ» مخالف با «راه راست» طبقه بندی می‌کنند.[۱] دست چپی‌ها به غنی سازی روحی خود در جریان کارهای خودشان معتقدند. و بر این باورند که در نهایت باید تنها به خود جواب پس دهند. در حالی که دست راستی‌ها غنی سازی روحی خود را از طریق وقف کردن و بندگی خود در مقابل قدرتی بزرگ‌تر بدست می‌آورند. لاوییان‌ها در واقع خدایی از جنس شیطان و یا خدایی دیگر را برای خود قائل نیستند. آنها حتی از قوانین شیطان نیز پیروی نمی‌کنند. این جنبه اعتقادی آنها به طور مکرر به اشتباه نادیده گرفته می‌شود و عموماً آنها را افرادی می‌شناسند که شیطان را به عنوان خدا پرستش می‌کنند.[۲]

پنداره‌ای از شیطان، اثر گوستاو دوره در کتاب بهشت گمشده، نوشته جان میلتون

شیطان پرستی به جای اطاعت از قوانین خدایی یا قوانین طبیعی و اخلاقی، عموماً بر پیشرفت فیزیکی خود با راهنمایی‌های موجودی مافوق یا قوانینی فرستاده شده تمرکز دارد. به همین دلیل بسیاری از شیطان پرستان معاصر از باورها و گرایش‌های ادیان گذشته اجتناب می‌کنند و بیشتر گرایش‌های خودپرستانه دارند.[نیازمند منبع] به گونه‌ای که خود را در مرکز هستی و قوانین طبیعی می‌بینند و بیشتر شبیه به مکاتبی چون ماده‌گرایی و یا خودمحوری و جادومحوری هستند. به هر حال بعضی شیطان پرستان به طور داوطلبانه بعضی از قوانین اخلاقی را انتخاب می‌کنند. این یک جریان وارونه سازی را نشان می‌دهد. بر این مبنا شیطان پرستان به دو گروه اصلی شیطان پرستان فلسفی و شیطان پرستان دینی تقسیم بندی می‌شوند. [۳] [۴]


 

محتویات

تاریخچه

مفهوم شیطان در طول قرنها مورد مکاشفه قرار گرفته‌است. شاید بتوان تاریخچه شیطان پرستی را به قرون اولیه پیدایش آدمی نسبت داد.[۲]

شیطان به کسی گفته می‌شود که باعث شیطنت شود و شیطنت یعنی تحریک کردن برای انجام عملی نادرست و طبق آیات قرآن در آیه 36 سوره بقره شیطان (که در چند آیه قبل ابلیس را شیطان معرفی کرد) موجب لغزش آدم و حوا شد؛ پس شیطان از ابتدای آفرینش انسان وجود داشته و تنها به ابلیس منتهی نمی شود و هر کسی را که با عث لغزش شود را شیطان میگویند.

موضوعی که امروزه درباره شیطان پرستی قدیمی وجود دارد و در برخی کتابها دیده می‌شود به این مطلب برمی‌گردد که اصولا شیطان را کلیسا به وجود آورد تا تمام بدیها و پلیدیها را به آن نسبت دهد تا به نوعی هم خدمتی به بشریت کرده باشد و گناهان را از خود دور کند و جادوگران را نیز که در قرون وسطا از قدرت زیادی برخوردار بودند با عنوان جادوگران سیاه به عنوان پیروان شیطان معرفی کند تا هم گناهان را دفع کند و هم قدرت جادوگران را کم کند.[۲]

انواع و رویکردهای شیطان پرستی

شیطان پرستی فلسفی

این نوع گرایش عبارت است از اینکه محور و مرکز عالم انسان است‌. این شاخه از شیطان‌پرستی به پایه‌گذاری این فرقه به آنتوان لاوی نسبت داده می‌شود.او کسی بود که کلیسای شیطان را تأسیس کرد (اولین سازمانی که از لغت شیطان پرستی فلسفی استفاده نمود) در نظر شیطان پرستان فلسفی، محور و مرکزیت عالم هستی، خود انسان است، و بزرگترین آرزو و شرط رستگاری این نوع از شیطان پرستان برتری و ترفیع ایشان نسبت به دیگران است. شیطان پرستان فلسفی عموماً خدایی برای پرستش قائل نمی‌دانند و به زندگی غیر مادی بعد از مرگ نیز عقیده‌ای ندارند. به هرحال زندگی این گروه از شیطان پرستان عاری از روحیه مذهبی و معنویت نیز نیست.
در نظر شیطان پرستان فلسفی، هر شخص خدای خودش است. آنها با تکیه بر عقاید انسانی وابسته به دنیا، مطالب مربوط به فلسفه عقلانی را عبث می‌شمارند و به آنها به دید ترس از مسائل ماوراء الطبیعی می‌نگرند و تنها به وسیله آن، یک زندگی عقیم و تنها بر مبنای “جهان واقعی” را تشکیل می‌دهند. به طور شفافی، آموزه‌های شیطان پرستان فلسفی قدمتی بیشتر از کلیسای لاوی دارد. اگر چه این تصوری از شیطان است، ولی با موقعیت واقعی او تقابل دارد چرا که این تعالیم از آموزه‌های یهودی-مسیحی نشئات گرفته‌است و شیطان را بدلیل خصوصیاتش پلید نگاشته‌است [۳]

شیطان‌پرستی لاویی

این نوع از شیطان پرستی بر مبنای فلسفهٔ آنتوان‌لاوی که در کتاب انجیل شیطان تشکیل شده‌است. لاوی موسس کلیسای شیطان بود و تحت تأثیر نوشته‌های نیچه، آلیستر کرالی، این رند، مارکی دو ساد، ویندهام لویس، چارلز داروین، آمبروس بیرس، مارک تواین و بسیاری دیگر بوده‌است. شیطان در نظر لاوی موجودی مثبت بوده در حالی که تعالیم خداجویانه کلیساها را مورد تمسخر قرار داده و به مسائل جهان مادی نیز اعتنایی ندارد.یک شیطان پرست لاویی، خود را خدای خود می‌داند، آیین مذهبی این گروه از شیطان پرستان بیشتر شبیه به فلسفه میجیک کراولی با دیدی جلو برنده به سمت شیطان پرستی است. یک شیطان پرست لاویی مدعی آن است که کسانی که خودشان را با شیطان پرستی هم ردیف می‌دانند باید به طرز فکر گروهی خواص وفادار نباشند و آنها را از لحاظ اخلاقی قبول نداشته باشند. و در ازای آن گرایش‌های انفرادی داشته باشند و من تبع باید به طور دائمی یک سر و گردن بالاتر از کسانی باشند که خود را از لحاظ اخلاقی، قوی می‌دانند و در بشر دوستی خود، بدون تامل عمل کنند[۲]

شیطان پرستی دینی

این نوع شیطان پرستی شبیه شیطان پرستی آنتون لاوی است اما با این تفاوت که در این نوع شیطان گونه‌ای جنبه خدایی و متافیزیکی دارد و این جنبه برداشته شده از ادیان ابراهیمی، افسانه‌ها، آیین‌های متفاوت و یا صرفا ساخته شده ذهن پیروان آن می‌باشد.[۴]

شرپرستان

این فرقه از شیطان پرستان، به دوران تفتیش عقاید مذهبی از طرف کلیسا مربوط می‌شوند. این نوع شیطان پرستان معمولاً متهم به اعمالی از قبیل «خوردن نوزادان»، «کشتن گوسفندان»، «قربانی کردن دختران باکره» و «نفرت از مسیحیان» هستند. این طرز فکر در کتاب «مالیوس مالیفیکاروم» دسته بندی شده‌است.]کتابی که در دوران تفتیش عقاید توسط کلیسا (۱۴۹۰) تالیف شد و در واقع هرگز به طور رسمی مورد استفاده قرار نگرفت، کتاب حاوی مطالبی از جن گیری و جادوگری و مطالبی از این دست است. ترجمه لغوی نام کتاب پتک جادوگران است.

فلسفه شیطانی

شیطان در ۹ جمله شیطانی منسب به لاوی خلاصه می‌شود:

  1. شیطان می‌گوید دست و دلبازی کردن بجای خساست.
  2. شیطان می‌گوید زندگی حیاتی بجای نقشه خیالی و موهومی روحانی.
  3. شیطان می‌گوید دانش معصوم بجای فریب دادن ریاکارانه خود.
  4. شیطان می‌گوید محبت کردن به کسانی که لیاقت آن را دارند بجای عشق ورزیدن به نمک نشناسان.
  5. شیطان می‌گوید انتقام و خونخواهی کردن بجای برگرداندن صورت. (اشاره به تعالیم مسیحیت که می‌گوید هرگاه برادری به تو سیلی زد، آن طرف صورتت را جلو بیاور تا ضربه‌ای به طرف دیگر بزند)
  6. شیطان می‌گوید مسئولیت پذیری در مقابل مسئولیت پذیران بجای نگران بودن خون آشام‌های غیر مادی
  7. شیطان می‌گوید انسان مانند دیگر حیوانات است، گاهی بهتر ولی اغلب بدتر از آنهایی است که روی چهار پا راه می‌روند، بدلیل آنکه انسان دارای خدای روحانی و پیشرفت‌های روشنفکرانه، او را پست‌ترین حیوانات ساخته‌است.
  8. شیطان تمام آن چیزهایی که گناه شناخته می‌شوند را ارائه می‌دهد، چون که تمام آنها به یک لذت و خوشنودی فیزیکی، روانی یا احساسی منجر می‌شوند.
  9. شیطان بهترین دوست کلیساست چرا که در میان تمام این سالها وجود شیطان دلیل ماندگاری کلیساها است.[۵] [۲]

و در مقایسه با این جملات، لاوی ۹ گناه شیطانی را نیز نام برده‌است :
حماقت، ادعا و تظاهر، نفس گرایی (انتظار بازپس گرفتن از دیگران، آنچه به آنها داده‌اید)، خود را فریب دادن، پیروی از رسوم و عقاید دیگران، روشن بینی ناکافی، فراموش کردن ارتدکسی گذشته (به طور مثال، قبول کردن چیزی قدیمی در بسته بندی جدید، به عنوان نو)، غرور و افتخار بی حاصل (مانند غروری که هدف شخصی را از درون می‌پوساند) و کمبود محسنات. [۲] [۶]

لاوی ۱۱ قانون شیطانی را نیز وضع کرد، که در حالی که نظام نامه‌ای اخلاقی نیست، ولی راهنمایی‌های کلی برای زندگی شیطان پرستی را ارائه کرده‌است :

  1. هرگز نظراتت را قبل از آنکه از تو بپرسند بازگو نکن.
  2. هرگز مشکلاتت را قبل از آنکه مطمئن شوی دیگران میخواهند آن را بشنوند بازگو نکن.
  3. وقتی مهمان کسی هستی، به او احترام بگذار و در غیر این صورت هرگز آنجا نرو.
  4. اگر مهمانت مزاحم تو است، با او بدون شفقت و با بیرحمی رفتار کن.
  5. هرگز قبل از آنکه علامتی از طرف مقابلت ندیده‌ای به او پیشنهاد نزدیکی جنسی نده.
  6. هرگز چیزی را که متعلق به تو نیست برندار، مگر آنکه داشتن آن برای کس دیگری سخت است و از تو میخواهد آن را بگیری.
  7. اگر از جادو به طور موفقیت آمیزی برای کسب خواسته هاید استفاده کرده‌ای قدرت آن را اعتراف کن. اگر پس از بدست آوردن خواسته‌هایت قدرت جادو را نفی کنی، تمام آنچه بدست آوردی را از دست خواهی داد.
  8. هرگز از چیزی که نیازی نداری در معرض آن باشی، شکایت نکن.
  9. کودکان را آزار نده.
  10. حیوانات -غیر انسان- را آزار نده مگر آنکه مورد حمله قرار گرفته‌ای یا برای شکارشان.
  11. وقتی در سرزمینی آزاد قدم بر میداری، کسی را آزار نده، اگر کسی تو را مورد آزار قرار داد، از او بخواه که ادامه ندهد. اگر ادامه داد، نابودش کن.[۲]


 

منابع

 روان شناسی ساتانیسم (شیطان پرستی)، نویسنده: آنتونی موریارتی، مترجم: مهدی گنجی، ویراستار، دکتر حمزۀ گنجی، نشر ساوالان، 1389


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : h123gh1374
تاریخ : دوشنبه 23 آبان 1390
post

شیعیان عیدتان مبارک

گروه خبر گزاری جیش الخراسان


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : h123gh1374
تاریخ : دوشنبه 23 آبان 1390
post

تصوف، عنوان قسم عمده‌ای از سلوک باطنی دینی در عالم اسلام است. ظاهراً واژه صوفی در قرن دوم، در برخی از سرزمینهای اسلامی، بخصوص در بين النهرين، متداول شد. کسانی که در قرن دوم صوفی خوانده می‌شدند، تشکیلات اجتماعی و مکتب و نظام فکری و عرفانی خاصی نداشتند؛ به‌عبارت دیگر، تشکیلات خانقاهی و رابطه مرید و مرادی و آداب و رسوم خاص صوفیه، و هم‌چنین نظام فکری و اعتقادی ای که جنبه‌نظری تصوف را تشکیل می‌دهد، در قرن دوم و حتی در ربع اول قرن سوم پدید نیامده بود.

منشا تصوف

درباره منشا تصوف، مستشرقین و محققین نظریه‌های بسیاری ابراز کرده‌اند: عده‌ای مانند مرکس و ماکدونالد و آسین پاسالیو و نیکلسون منشا تصوف را از بطن فلسفه نوافلاطونی و و زهد و عرفان مسیحیت بیرون کشیده‌اند. فون کریمر و دوزی منشا تصوف ایرانی را در فلسفهٔ «ودان تا» ی هندوان جستجو کرده‌اند و ادوارد برون تصوف را واکنشی آریایی در برابر دین جامد سامیان دانسته‌است.[۱] لوئی ماسینیون و سیدنی اسپنسر تصوف را پدیده‌ای می‌دانند که در زمینه اسلام بوجود آمده و آنرا دنباله سیر تکاملی گرایشهای زاهدانه نخستین سده رهبری اسلام بشمار آورده و پطروشفسکی ضمن تائید این عقیده می‌گوید: صوفیگری بر زمینه اسلامی و بر اثر سیر تکاملی دین اسلام و در شرایط جامعه فئودالی پدید آمده و معتقداتی عرفانی غیر اسلامی موجب ظهور تصوف نشده ولی بعدها اندکی تاثیری در سیر بعدی آن داشته‌است.[۲] سعید نفیسی تصوف ایران را از عرفان عراق و بین النهرین و مغرب متمایز کرده و تصوف را حکمتی به کلی آریایی دانسته و هرگونه رابطه آن با افکار سامی را انکار کرده‌است. وی همچنین تاثیر فلسفه نوافلاطونی و تفکر اسکندرانی، هرمسی، اسرائیلی، عبرانی و مانند آنرا بر تصوف ایرانی مردود می‌داند.[۳] با اینحال نفیسی تاثیر فلسفه مانوی را بر تصوف ایران و هماندی این دو روند فکری را تائید کرده و تاثیر فلسفه بودایی را بر تصوف ایران و روابط متقابل این دو را با هم پذیرفته و طریقه تصوف ایران را طریقه هند و ایران نامیده‌است.[۴] برخی دیگر ریشه‌های تصوف را به زهد و آموزه‌های اسلامی مبنی بر پرهیز از دنیا دانسته و ارتباط آن با عالم خارج از اسلام را نفی می‌کنند. [۵]

تصوف از ابتدا تا پایان قرن ششم هجری

صوفیان نخستین کسانی بودند که توجه به زندگی دنیوی و تجمل پرستی را مغایر با حقیقت دینداری و خداپرستی می‌دانستند و آنچه برایشان اهمیت داشت، رستگاری در آخرت و بهره مندی از نعمتهای اخروی و بخصوص لقای خداوند در بهشت بود؛ اما از اواسط قرن سوم به بعد، صوفیان به‌تدریج تشکیلات اجتماعی پیدا کردند و رابطه مرید و مرادی در میان آنها پدید آمد. بعضی از مشایخ نیز به نوشتن رساله و کتاب پرداختند و از این طریق مباحث نظری طریقت خود را شرح دادند و جنبه‌های نظری و آداب اجتماعی اهل تصوف را به مریدان آموزش دادند.

صوفیان، و به‌طورکلی کسانی که اهل سیر و سلوک بودند، کم وبیش در مناطق گوناگون پراکنده بودند. مهمترین مرکز آنها در نیمه دوم قرن سوم، بغداد بود. مشایخ بنامی همچون ابوالقاسم جنید بغدادی (درگذشتهٔ ۲۹۷ یا ۲۹۸)، ابوالحسین نوری (درگذشتهٔ ۲۹۵)، ابوسعید خرّاز (درگذشتهٔ ۲۷۷)، ابن عطا الاَدْمی (درگذشتهٔ ۳۰۹) و ابوبکر شبلی (درگذشتهٔ ۳۳۴) در این شهر زندگی می‌کردند. برخی از آنها مریدانی داشتند و به تربیت و آموزش ایشان اهتمام می‌ورزیدند. معروفترین و متنفذترینِ آنها جنید بغدادی بود که بسیاری از صوفیان بعدی طریقه خود را به او منسوب کرده‌اند. البته در مناطق دیگر، از جمله در شام و مصر و فارس و آذربایجان و آمل و خراسان نیز مشایخ دیگری بودند. در واقع، تصوف در هر منطقه و بلکه در هر شهر تابع خصوصیات اخلاقی و فکری و معنوی شیخ بزرگی بود که در آن شهر زندگی می‌کرد.

مشایخ صوفیه، که عموماً اهل سنّت بودند، از مذهب فقهی واحدی پیروی نمی‌کردند. محمد بن منوّر در کتاب اسرارالتوحید نوشته است که صوفیان بعد از شافعی، همه خود را به مذهب شافعی نسبت داده‌اند، ولی این حکم صحیح نیست. البته صوفیان نیشابور در قرن پنجم و ششم بر مذهب شافعی بودند، ولی صوفیان شهرهای دیگر مذاهب دیگری داشتند. صوفیه در عقاید صوفیانه و روشهای تربیتی نیز با یک‌دیگر اختلاف داشتند. به‌طور کلی، جدا بودن مشایخ شهرها از یک‌دیگر و اختلاف نظر ایشان در باره بعضی مسائل کلامی و اعتقادی و هم‌چنین روشهای تربیتی و آدابی که هریک به مریدان خود می‌آموختند، موجب می‌شد که مکتب باطنی یا تصوف یک شهر با شهر دیگر تفاوتهایی پیدا کند.

صوفیانِ مناطق و شهرهای گوناگون ریاضتها و روشهای خاص خود را در سلوک داشتند؛ بعضی در غذا خوردن امساک می‌کردند و اغلب روزه می‌گرفتند، بعضی در یک جا می‌ماندند، و بعضی مدام به سفر می‌رفتند. جنید بغدادی و ابوحَفْص حدّاد نیشابوری اهل سفر نبودند، ولی مثلاً

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : h123gh1374
تاریخ : چهارشنبه 18 آبان 1390
post


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : h123gh1374
تاریخ : چهارشنبه 18 آبان 1390
post

 
بايزيد بسطامي
ابويزيد طيفور پسر عيسي پسر سروشان بسطامي ملقب به سلطان‌العارفين به ظاهر در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دوره‌ي حكومت امويان در شهر بسطام از ايالت كومش(قومس) در محله مؤبدان(زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. (برخي از محققان پدران بايزيد از جمله سروشان را پيرو آئين مهر دانسته‌اند.) فصيح احمد خوافي تولد او را در سال 131 هجري ثبت كرده و نوشته است كه جد او سروشان والي ولايت قومس (كومش) بوده است.
مي‌گويند جد اين بينشور بزرگ ايراني، سروشان زرتشتي بوده و سپس بدين اسلام درآمده است. چنين مي‌نمايد كه بايزيد در تصوف استاد نداشته و خرقه‌ي ارادت از دست هيچ‌يك از مشايخ تصوف نپوشيده است، گروهي او را امي دانسته و نقل كرده‌اند كه بسياري از حقايق بر او كشف مي‌شد و خود نمي‌دانست، گروهي ديگر نقل كرده‌اند كه يكصد و سيزده يا سيصد و سه استاد ديده است. قدر مسلم اينكه استاد او در تصوف معلوم نيست كه كيست و خود چنين گفته است كه مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده‌اي علم گرفتيم كه هرگز نميرد. و باز پرسيدند كه پير تو در تصوف كه بود؟ گفت: پيرزني.
بايزيد از خاندان مؤبدان عالم و زاهد و متقي و حافظان و ناقلان علوم ايراني مربوط به دوران قبل از اسلام بوده، و از دولت مادرزاد نصيب وافر داشته است. از اقران احمد خضرويه و ابوحفص و يحيي معاذ است و حقيق بلخي را نيز ديده و با او صحبت داشته است. اينكه براي وي استادي كرد تصور كرده‌اند شايد نتيجه‌ي اين منقول ابوموسي خادم است كه سفارش كرده قبر او را پايين‌تر از قبر استاد نهند. به هر جهت زندگاني اين عارف بزرگ ايراني مبهم است و خلط و مزاج فراوان در آن راه يافته و اطلاع ما در اين باره بسيار محدود و ناقص است، ولي با اين همه آنچه از تعليم و عرفان او باقي مانده است به هيچ وجه ناقص و مبهم نيست و به روشني معلوم مي‌شود كه وي مردي بزرگ بوده و شطح و ماثورات صوفيه را كه نتيجه‌ي شدت وجد و تجربت اتحاد و حالت سكر و نداي دروني و بيان آن در حالت عدم شعور ظاهري باشد به وضوح و صراحت و تفصيل براي نخستين بار آورده است. و همين گفتار و روش او در تصوف كه شباهت تام و تمام به روش ملامتيه دارد موجب شده است كه مردم بسطام با وي مخالف باشند.
به نقل آورده‌اند در(چون كار او بلند شد سخن او در حوصله‌ي اهل ظاهر نمي‌گنجيد، حاصل هفت بارش از بسطام بيرون كردند. وقتي كه وي را از شهر بيرون مي‌كردند پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو كافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري كه كافرش من باشم.)

چو ملام خوانند و صدر كبير نمايند مردم به چشمم حقير

در ميان عارفان ايراني بايزيد از نخستين كساني است كه به نويسندگي و به قولي به شاعري پرداخت. امام محمد غزالي در قرن پنجم هجري از آثار او استفاده كرده است ولي در حال حاضر چيزي از آثار قلمي وي در دست نيست. بديهي است شهرت در امي بودن بايزيد نيز به علت عدم اظهار خود او و بي‌زاري از تظاهر به آگاهي از علوم فخرآميز ظاهري بوده است.
مأخذ عمده‌ي احوال بايزيد بسطامي كتاب‌النور من كلمات ابي‌الطيفور تأليف ابوالفضل محمد پسر علي سهلكي صوفي است كه از خلفاء بايزيد بوده و بيشتر روايتها را به چند واسطه از خويشان و نزديكان بايزيد نقل مي‌كند. شطحيات بايزيد بسطامي كه به پير بسطام شهرت دارد در اين كتاب جمع آمده است، بعلاوه پاره‌يي از اين شطحيات را نيز جنيد شرح كرده است كه در كتاب‌اللمع سراج نقل شده است و مأخذ عمده‌ي اقوال و تعاليم بايزيد همين‌هاست. از نورالعلوم هم كه در شرح مقامات ابوالحسن خرقاني است اطلاعات مفيد در باب بايزيد بسطامي بدست مي‌آيد و در ظاهر آنچه در طبقات سلمي، انصاري، كشف‌المحجوب هجويري. تذكره‌الاولياء عطار، نفحات‌الانس جامي و ساير مآخذ درباره بايزيد آمده است غالبا از همين منابع اخذ شده است بايزيد در اوايل خود به اقصي نقاط ايران، عراق، عربستان و شام سفر كرد و در هر جائي با ديده تيزبين خود چيزي آموخت.
برخي نوشته‌اند كه وي شاگرد امام‌جعفرصادق(ع) امام ششم شيعيان بوده است به روايت سهلكي دو سال براي امام سقايي كرد و در دستگاه امام او را طيفورالسقاء مي‌خواندند. تا آنكه امام جعفر صادق وي را رخصت داد كه به خانه‌ي خويش بازگردد و خلق را به خداي دعوت كند. اين روايت را غالب مآخذ صوفيه ذكر كرده‌اند از جمله اينكه: (وي مدت هفت سال از محضر امام جعفر صادق كسب دانش نموده است. گويند بعد از هفت سال روزي حضرت به بايزيد فرمودند كتابي را از طاقچه‌ي اطاق بياور. بايزيد گفت طاقچه در كجاست؟ حضرت فرمود در اين مدت شما در اين خانه طاقچه‌اي نديده‌اي؟ جواب داد من براي ديدن خانه و طاقچه نيامده‌ام، بلكه جهت ديدن طاق ابروي آن قبله‌ي اولياء آمده‌ام (يعني براي كسب فيض و درك معاني والاي انسانيت آمده‌ام) حضرت فرمود: بايزيد كار تحصيل تو تمام است بايد به ولايت خود رفته و خلق را راهنمائي نموده و آنان را براه حق دعوت نمائي) هنگام بازگشت بايزيد از نزد امام جعفر صادق هنوز مادرش كه پيرزني پارسا و پرهيزگار بود زنده بود.
مطلبي كه در اينجا قابل توجه و تذكر مي‌باشد اينست كه چنانكه تولد بايزيد را مطابق نظر برخي از نويسندگان در سال 188 هجري قمري بدانيم واقعه‌ي ملاقات او با امام جعفر صادق(ع) كه در سال 148 هجري كه وفات يافته ممكن نيست، ولي اگر قول صاحب مجمل فصيحي را مأخذ قرار داده و قبول كنيم كه در سال 131هجري متولد شده است امكان درك محضر فيض‌بخش حضرت‌ امام جعفر صادق(ع) براي بايزيد در عنوان جواني يعني در شانزده و هفده‌سالگي بعيد بنظر نمي‌رسد. سهلكي وفات وي را در سال 234 هجري به سن هفتاد و سه ثبت كرده، سلمي و قشيري و خواند مير نيز سال234 و سال 261 ذكر كرده‌اند خواجه‌ عبدالله انصاري يا كاتبان بعضي نسخه‌هاي طبقات سال 261 هجري را درست‌تر پنداشته‌اند. مرحوم ميرزا محمدتقي ملقب به مظفرعليشاه كرماني درباره سلسله‌هاي تصوف سروده است:

هم‌چنين آن جعفرصادق لقب آن امام پاك پاكيزه نسب
چشم و دل بگشود چو طيفور را بايزيد آن پاي تا سر نور را
پير بسطام از دمش شد زنده‌دل صاحب دل آمد و فرخنده دل
گشته مأذون اجازت زان جناب سلسله جاري شده زان مستطاب
جـمله درويشان شطـاري لقب خرقه بگـرفته از آن كامل ادب

ولي به نظر نگارنده(رفيع) با درنظر گرفتن تطابيق تاريخي وقايع و تلفيق مورخان و نويسندگان صوفيه، به طور نزديك به يقين تولد بايزيد بسطامي در سال 131 هجري و وفاتش در سال 234هجري در 103 سالگي در بسطام اتفاق افتاده است. به روايت سهلكي كساني كه بايزيد نام داشته‌اند در بسطام بسيار بوده‌اند، چنانكه نام طيور هم كه گويند بايزيد به اين نام خوانده مي‌شد حتي در بين قوم و قبيله وي بسيار بود. به موجب روايت سهلكي بايزيد دو برادر و دو خواهر نيز داشت كه از آن جمله وي برادر ميانه بود، برادر بزرگترش آدم نام داشت و آنكه از بايزيد كوچكتر بود علي ناميده مي‌شد. بعدها برادرزاده‌اش ابوموسي كه پسر آدم بود به خدمت بايزيد درآمد و شاگرد و خادم او شد. بايزيد نسبت به ابوموسي كه پسر آدم بود به خدمت بايزيد درآمد و شاگرد و خادم او شد. بايزيد نسبت به ابوموسي علاقه و محبتي پدرانه داشت و ابوموسي نيز در مواظبت احوال بايزيد دقت تمام به كار مي‌بست و در تكريم بايزيد بسيار مي‌كوشيد در بسطام بايزيد خانقاه و مسجد داشت و مريدان از اطراف به ديدنش مي‌آمدند. اما بايزيد در بين مريدان خويش به اين ابوموسي علاقه‌ي ديگر داشت. درباره‌ي او بود كه بايزيد گفت: «آن دل دلين به، نه دل گلين» يعني كه قلب بايد مثل قلب ابوموسي باشد.
به روايت سهلكي بايزيد از احوال و اسرار خود آنچه را از ديگران پنهان مي‌داشت پيش اين برادرزاده خويش آشكار مي‌كرد و مي‌گويند ابوموسي در وقت مرگ گفته بود چهارصد سخن را از بايزيد به گور مي‌برم كه هيچكس را اهل آن نديدم كه با وي گويم (راستي هيچ فكر كرده‌ايد كه سخنان مورد بحث چه بوده و درجه‌ي اهميت آن تا چه حد بوده است كه برادرزاده‌ي بايزيد در تمام مدت عمر خود هيچكس را نيافته كه آنها را با او درميان بگذارد و ناگزير آنها را با خود به گور برده است.) هنگام وفات بايزيد ابوموسي بيست و دو سال داشت و سالها بعد از بايزيد نيز زيست. در بين فرزندان او يك بايزيد هم بود كه او را بايزيد ثاني، بايزيد قاضي و بايزيد اصغر ناميده‌اند و از وي نيز بعضي سخنان در معرفت نقل شده است. ابوموسي نسبت به عموي خويش حرمت و تكريم بسيار به‌جاي آورد چنانكه هنگام وفات خويش وصيت كرد او را نزديك بايزيد دفن كنند اما قبر او را از قبر بايزيد گودتر كنند تا گور او با گور بايزيد برابر نباشد. آنچه وي از اقوال و احوال بايزيد نقل مي‌كند نيز اين حال اعتقاد، فروتني و بزرگداشت او را در باب بايزيد نشان مي‌دهد. در واقع قسمت عمده‌اي از سخنان منسوب به بايزيد از طريق وي نقل شده است.
در لغت‌نامه دهخدا آمده است كه طيفور‌بن عيسي بن آدم بن عيسي بن سروشان بسطامي ملقب به سلطان‌العارفين به دست امام علي بن موسي‌الرضا(ع) امام هشتم شيعيان مسلماني گزيده و او را بايزيد اكبر گويند. به طوري كه نوشته‌اند بايزيد چندين بار به سفر حج رفته و به‌طوري كه مشروح آن در ورقهاي پيش اين تأليف آمده است، اين سفرها كه همراه با رياضت نفس و تهذيب فكر بوده به منظور واقف كردن مردم به مقام والاي انساني و راهنمائي و ارشاد خلق به مردم‌گرايي انجام گرفته است.
شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در تذكره‌الاولياء مي‌نويسد «نقل است كه يك بار قصد سفر حجاز كرد چون بيرون شدي بازگشت. گفتند: هرگز هيچ عزم، نقص نكرده‌اي، اين چرا بود؟ گفت: روي به راه نهادم زنگي ديدم تيغي كشيده كه اگر بازگشتي نيكو، و الا سرت از تن جدا كنم، پس مرا گفت: «تركت ‌الله ببسطام و قصدالبيت الحرام» خداي را به بسطام بگذاشتي و قصد كعبه كردي . . . » و يا اينكه: «نقل است كه گفت مردي در راه حج پيشم آمد، گفت، كجا مي‌روي، گفتم به حج، گفت: چه داري گفتم دويست درم، گفت: بيا به من ده كه صاحب عيالم و هفت بار گرد من درگرد كه حج تو اينست، گفت: چنان كردم و بازگشتم. و گفت از نماز جز ايستادگي تن نديدم و از روزه جز گرسنگي نديدم، آنچه مراست از فضل اوست نه از فعل من، و گفت: كمال درجه‌ي عارف سوزش او بود در محبت. »
اين رمز و راز والاي انساني را جلال‌الدين محمد بلخي(مولوي) آزادانديش بزرگ ايراني زيسته در قرن هفتم هجري چنين به نظم آورده است:

بايزيد اندر سفر جستي بسي تا بيابد خضر وقت خود كسي
ديد پيري با قدي همچون هلال بود در وي فر و گفتار رجال
بايزيد او را چو از اقطاب يافت مسكنت بنمود و در خدمت شتافت
پيش او بنشست مي‌پرسيد حال يافتش درويش و هم صاحب عيال
گفت: عزم تو كجا؟ اي بايزيد ! رخت غربت را كجا خواهي كشيد
گفت: قصد كعبه دارم از پگه گفت: هين با خود چه داري زادره
گفت: دارم از درم نقره دويست نك ببسته سست برگوشه‌ردي است
گفت: طوفي كن بگـردم هفت بار وين نكوتر از طواف حج شمار
و آن درمها پيش من نه اي جواد دان كه حج كردي و شد حاصل مراد
عمره كردي، عمر باقي يافتي صاف گشتي بر صفا بشتافتي
حق آن حقي كه جانت ديده است كه مرا بر بيت خود بگزيده است
كعبه هر چندي كه خانه بر اوست خلقت من نيز خانه سر اوست
تا بكرد آن خانه را در وي نرفت وندرين خانه بجز آن حي نرفت
چون مرا ديدي خدا را ديده‌اي گرد كعبه صدق برگرديده‌اي
خدمت من طاعت و حمد خداست تا نپنداري كه حق از من جداست
چشم نيكو باز كن در من نگر تا ببيني نور حق اندر بشر
كعبه را يكبار «ببتي» گفت يار گفت:(يا عبدي) مرا هفتاد بار
بايزيدا كعبه را دريافتي صد بها و عز و صد فر يافتي
بايزيد آن نكته‌ها را گوش داشت همچو زرين حقه‌اي در گوش داشت

و يا اينكه: يكي از مريدان در راه مكه نزد او مي‌رود. هنگام بازگشت دوباره پيش وي درمي‌آيد و مي‌گويد كه خانه‌‌ي كعبه را ديده اما خداوند در آن نبوده است. بايزيد او را مي‌گويد: «خداوند خانه همواره در راه با تو بوده است.»
عين‌القضات شهيد همداني آزادانديش معروف ايراني زيسته در نيمه اول قرن ششم هجري درباره رمز و راز حج گزاردن بايزيد بسطامي چنين نوشته است: (اي عزيز هرگز در عمر خود يك بار حج روخ بزرگ‌بزرگ كرده‌اي كه«الجمعه حج‌ المساكين» مگر كه اين نشنيده‌اي كه بايزيد بسطامي مي‌آمد و شخصي را ديد گفت: كجا مي‌روي؟ گفت:«الي بيت الله تعالي» بايزيد گفت: چند درم داري؟ گفت: هفت درم دارم گفت: به من ده و هفت بار گرد من بگرد، و زيارت كعبه كردي. چه مي‌شنوي ! ! كعبه‌ي نور«اول ما خلق الله تعالي نوري» در قالب بايزيد بود، زيارت كعبه حاصل آمد:

محراب جهان جمال رخساره‌ي ماست سلطان جهان در دل بيچاره‌ي ماست
شور و شر و كفر و توحيد و يقين در گوشه‌ي ديده‌هاي خون‌خواره‌ي ماست

در هر فعلي و حركتي در راه حج، سري و حقيقتي باشد، اما كسي كه بينا نباشد خود نداند. طواف كعبه و سعي و حلق و تجريد و رمي حجر و احرام و احلال و قارن و مفرد و ممتنع در همه احوال است ( و من يعظم شعائرالله فانها من تقوي القلوب) هنوز قالبها نبود و كعبه نبود كه روحها به كعبه زيارت مي‌كردند (و اذن في الناس يأتوك رجالا) دريغا كه بشريت نمي‌گذارد كه به كعبه ربوبيت رسيم ! و بشريت نمي‌گذارد كه ربوبيت، رخت بر صحراي صورت نهند! هر كه نزد كعبه گل رود خود را بيند و هر كه به كعبه دل رود خدا را بيند. انشاء الله تعالي كه به روزگار دريابي كه چه گفته مي‌شود ! انشاء الله كه خدا ما را حج حقيقي روزي كند.)
عين‌القضاه شهيد همداني همچنين مي‌نويسد:« شبي در ابتداي حالت. ابويزيد(بسطامي) گفت: الهي راه به تو چگونه است؟ «ارفع نفسك من الطرايق فقد وصلت» گفت: تو از راه برخيز كه رسيدي، چون به مطلوب رسيدي طلب نيز حجاب راه بوده، تركش واجب باشد.

گفتم ملكا تو را كجا جويم من وز خلعت تو وصف كجا گويم من
گفتا كه مرا مجو به عرش و به بهشت نزد دل خود كه نزد دل پويم من

آتش بزنم بسوزم اين مذهب و كيش عشقت بنهم به جاب مذهب در پيش
تا كي دارم عشق نهان در دل ريش مقصود رهي تويي نه دين است و نه كيش

جنيد نهاوندي(بغدادي) عارف بزرگ ايراني در قرن سوم هجري درباره‌ي بايزيد بسطامي گفته است: بايزيد چون در ميان ما چون جبرئيل است، درميان ملائكه، و هم او گفته است: نهايت ميدان جمله‌ي روندگان كه به توحيد روانند، بدايت ميدان اين خراساني است جمله مردان كه به بدايت قدم او رسند همه در گردند و فرو شوند و نمانند، دليل بر اين سخن آن است كه بايزيد مي‌گويد: دويست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلي در رسد.
شيخ ابوسعيد ابو‌الخير عارف مشهور ايراني در قرن پنجم هجري درباره‌ بايزيد چنين گفته است: هژده هزار عالم از بايزيد پر مي‌بينم و بايزيد در ميانه نبينم.
يعني آنچه بايزيد است در حق محو است.
يوگني ادوارد برتلس روسي درباره‌ي بايزيد بسطامي مي‌نويسد:« ابويزيد (بايزيد) طيفور ابن‌عيسي بن‌‌آدم سروشان بسطامي يكي از متفكرا‌ن تصوف كه ‌در نوع خود ‌بي‌همتا بود (از راه استنتاج منطقي، از كل به جزء كه در زمان معتزله با تكامل اصل احديت مطلق يزداني تشديد شده بود) ‌‌به اين نتيجه رسيده بود كه (يگانه هستي واقعي خداست) و راه رسيدن به ميدان توحيد، ‌تجلي ظاهري عبادت و انجام فرايض و غيره نبوده، بلكه فرو رفتن در انديشه‌‌ي يگانگي خدا‌ (‌وحدت هستي) بدا‌ن‌سا‌ن است كه در ژرفنا‌ي انديشه‌‌ي موجوديت«فردي= من» ا‌نسان بطور كامل محو و ناپديد مي‌گرد‌د و سعادت فراموشي وجود و سلب هرگونه حركت نفساني (فردي=‌‌ من) دست مي‌دهد و به كل هستي ا‌عم ا‌جتماعي و يا روحاني مي‌پيوند‌د.
درباره زندگي ا‌و اطلاعات ما اندك است و همين‌قدر ميدانيم كه در معرض حملات نمايندگان مذهب رسمي بوده و چند بار نيز از زادگاهش رانده شده است. وارستگي او براي كسب افتخار و دريافت پاداش نبود. سر چشمه‌ي وارستگي ا‌و مي‌بايست از عشق به پروردگار ناشي شده باشد كه خويشتن را در آن عشق از ياد برد‌ه بود. او تأييد مي‌كند كه در تعمق كامل در انديشه‌ي وحدانيت مي‌تواند احساس فناي «‌من» دست دهد، همانطوري كه «من» عاشق به «من» معشوق مي‌پيوند‌د. انسان فاني است و الوهيت پايدار. احتمالاً او با پيروي از گفته‌ي قرآن: « كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام» (و تمام آنچه در آن است فاني است و تنها جلوه‌ي پروردگار تو كه داراي جلال و كرام است براي هميشه باقي خواهد بود.) اين حالت را فنا ناميد‌ه ‌است.
اصطلاح فنا از پايان قرن سوم هجري (‌قرن نهم ميلادي) به اصطلاح فني تصوف تبديل مي‌گر‌دد و اهميت بسياري كسب مي‌كند. زيرا در بيشتر مكاتب تصوف فنا را همچون هدف نهايي سالكان طريقت (راه صوفيه) مي‌پذيرند. يك اثر بسيار جالب ادبي بنام شطحيات (سخنان حكيمانه در وجد) با نام بايزيد وابستگي دارد كه در معرض شديدترين حملات دين ‌يارا‌ن قرار گرفته بود. تصور مي‌رود كه همين سخنان حكيمانه، انگيزه‌ي پيداشدن هاله‌يي از كفر براي مؤلف خود بوده است. اين اثر بطور كامل تا زمان ما نرسيده و آنچه در دست داريم قطعاتي‌ است پراكنده با تفسير جنيد كه تلاش ورزيده اثبات كند كه در آنها مطالبي مغاير با اسلام نيست. يكي از اين قطعات چنين است:
«مرا در بر گرفت و پيش خود بنشاند. گفت: اي بايزيد خلق من دوست دارند كه تو را ببينند ! گفتم: بياراي مرا به وحدانيت و درپوش مرا يگانگي تو و به احديتم رسان تا خلق تو چون مرا بينند، تو را بينند، آنجا تو باشي نه من !»
در قطعه‌ ديگري گفته مي‌شود:«در وحدانيت مرغي شدم، جسم از احديت و جناح از ديموميت. در هواي بي‌كيفيت چند سال بپريدم تا در هوايي شدم. بعد از آن هوا كه من بودم، صد هزار هزار بار در آن هوا مي‌پريدم تا از ميادين از ليت رفتم. درخت احديت ديدم: بيخ در زمين داشت و فروغ در هواي ابد. ثمرات آن درخت جلال و جمال بود. از آن درخت ثمرات بخوردم. چون نيك بنگريستيم، آن همه فريبندي در فريبندي بود.»
بدون اشاره به ساير سخنان حكيمانه بايزيد و بدون تحليل جامع اهميت احتمالي آن تنها متذكر مي‌شويم كه نداي بايزيد:«سبحاني، سبحاني، ما اعظم شأني سبحان» (سبحان مراست، سبحان مراست وه چه بزرگ جايگاهي است مرا) گويا بيش از هر چه مايه‌ي برانگيخته شدن خشم عليه بايزيد شده باشد و براي درك علت اين خشم بايد در نظر داشت كه واژه‌ي سبحان تنها مي‌تواند در مورد خدا به‌كار رود و از اين ندا چنين استنباط شده بود كه بايزيد ادعاي الوهيت كرده و در نتيجه همپايه‌ي فرعون شده است. كه بنا به نوشته‌ي كتاب آسماني در ازاي چنين ادعا و خيره‌سري به عذابي صعب دچار گرديد. جنيد هنگام تفسير اين سخنان حكيمانه، در آنها موردي كه مغاير دين باشد نمي‌يابد و در تفسير او از اين سخنان تنها يك مطلب استنباط مي‌شود كه بايزيد غرق در ستايش توحيد، وجود خود را از ياد برده و نداي سبحاني او را نبايد به شخص وي، بلكه به خدا منسوب داشت، كه كلماتش را بايزيد بدون اختيار بيان كرده است.» مي‌گويند وقتي يك تن از علماء بر كلام بايزيد اعتراض كرد كه اين سخن با علم موافق نيست، بايزيد پرسيد: آيا تو بر كل علم دست يافته‌يي؟ گفت: نه، بايزيد گفت‌: اين سخن ما تعلق به آن پاره از علم دارد كه به تو نرسيده است به يك فقيه ديگر كه از وي پرسيد علم خود را از كي و از كجا گرفته‌اي؟ پاسخ داد از عطاي ايزدي در يك مجلس كه وي حاضر بود گفته شد: فلاني روايت از فلان مي‌كند و فلان از بهمان. بايزيد گفت مسكينانند مرده از مرده علم گرفته‌اند و ما علم خويش از آن زنده گرفته‌ايم كه نمي‌ميرد يكي از مخالفان بايزيد كه در بسطام مي‌زيست و همه جا خود را از بايزيد برتر مي‌شمرد داوود زاهد بود كه خطيب جرجان نيز شد و اعقاب او تا قرن‌ها بعد در بسطام باقي‌ بودند. فقيه ديگر كه در جوار بايزيد مي‌زيست مردم را از ملاقات وي تحذير مي‌كرد و مي‌گفت: از صحبت هوسناكي كه خود رسم طهارت را درست نمي‌داند چه بهره مي‌بريد؟ در بسطام به روزگار بايزيد تعداد محبوس (زرتشتيان) هنوز بسيار بود و زهد بايزيد و عشقي كه وي به خدا و دين نشان مي‌داد مي‌بايست تأثير جالبي در چنان محيط كرده باشد. بايزيد با مجوسان بسيار محبت مي‌كرد، به طوري كه نوشته‌اند مجوسي با وي همسايه بود. يك شب كودك وي مي‌گريست و در خانه‌شان چراغ نبود. شيخ چراغ خويش مقابل روزنه‌ي آنها نگهداشت تا كودك آرام گرفت و مادر كودك كه در هنگام گريه‌ي طفل غايب بود از اين مايه‌ي شفقت بايزيد با شوهر به اعجاب و تحسين ياد كرد، همين مايه‌ي شفقت بايزيد اين خانواده‌ي مجوسي را سرانجام به اسلام رهنمون شد.
يك بار نيز بايزيد به نماز مي‌رفت و روز جمعه بود، باران هم آمده بود و زمين گل شده بود. بايزيد پايش لغزيد دست به ديوار گرفت و خود را نگهداشت. بعد در اين‌باره فكر و با خود انديشيد كه بهتر است از خداوند ديوار بحلي بخواهم و اين از رفتن به مسجد فوري‌تر است. درباره‌ي مالك ديوار پرسيد، گفتند: مجوسي است. رفت و از وي اجازت خواست و حلالي. مرد حيرت كرد و مي‌گويد از تأثير اين مايه دقت در امانت بايزيد، مسلماني گزيد.
در واقع همين مايه دقت و احتياط بايزيد و زهد و رياضت او بود كه عامه را از مسلمانان و نامسلمانان درباره‌ي وي به اعجاب و تحسين وامي‌داشت. عامل مسلمانان به اي زاهد به ظاهر امي بيش از فقها و مشايخ اعتقاد مي‌ورزيدند و مجوس(زرتشتيان) بسطام درباره‌ي وي چنان معتقد بودند كه وقتي يكي‌شان را گفتند چرا مسلمان نشوي؟ جواب داد اگر اسلام آنست كه بايزيد دارد من طاقت آن ندارم و اگر آن است كه شما به كار مي‌داريد طالب آن نيستم مي‌گويند وقتي احمد خضرويه نزد بايزيد آمد، بايزيد به او گفت: چند سياحت كني؟ گفت: آب چون در يك مكان بماند بوي گيرد. بايزيد جواب داد، دريا باش تا بوي نگيري، بايزيد با مشايخ عصر ارتباط مراوده و مكاتبه داشت.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : h123gh1374
تاریخ : چهارشنبه 18 آبان 1390
post

بایزید بسطامی

 
 
آرامگاه بایزید بسطامی در شهر بسطام

ابویزید طیقور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی معروف به بایزید بسطامی ملقب بهسلطان العارفین بزرگ‌ترین عارف قرن سوم هجری و از بزرگان اهل تصوف است که در سال‌های ۱۶۱ تا۲۳۴ می زیسته(مطابق با قول صحیحتر متوفی بسال ۲۶۱ه.ق).[نیازمند منبع]

جَدِّ وی گبر بود، و از بزرگان بسطام یکی پدر وی بود.[۱]

در نگاه دیگران [

بایزید بسطامی بیش از دیگران دارای شهرت و اهمیت بوده و رفتار و گفتارش در همهٔ مردان راه حق تأثیر کرده‌است، به این جهت داستان‌ها و سخنان او بیش از هر صوفی و عارفی در کتب صوفیه و عرفا آمده‌است و مخصوصاً در آثار منظوم عرفانی مانند آثار عطار و مثنوی مولوی بیشتر جلوه‌گر است.

فریدالدین عطار در تذکره الاولیا ۵۶ صفحه به ذکر شرح حال و اقوال بایزید اختصاص داده و این مقدار تفصیل دربارهٔ صوفی و عارفی دیگر در آن کتاب به نظر نمی‌رسد. عطار در آغاز شرح حال او می‌نویسد:

«آن خلیفهٔ الهی، آن دَعامهٔ نامتناهی، آن سلطان العارفین، آن حجة الحق اجمعین، آن پُختهٔ جهانِ ناکامی، شیخ بایزید بسطامی- رحمة الله علیه.اکبر مشایخ بود، و حجت خدای بود، و خلیفهٔ بحق بود، و قطب عالم بود، و مرجع اوتاد.و ریاضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود. و در اسرار و حقایق نظری نافذ و جدی بلیغ داشت. و دایم در مقام و هیبت بود، غرقهٔ انس و محبّت بود، و پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت. و روایات او در احادیث عالی بود و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود که او را...».[۲]

نقل است که چون مادر او را به مکتب فرستاد، در سورهٔ لقمان به این آیت رسید: «أنِ اشکُرلی و لِو اِلدَیکَ» یعنی شکر گوی مرا و شکر گوی مادر و پدر را چون معنی این آیه بدانست نزد مادر رفت و گفت:

«در دو خانه کدخدایی چون کنم، یا از خدا در خواه تا همه آن تو باشم یا مرا به خدا بخش تا همه آن او باشم مادر گفت: تو را در کار خدا کردم و حق خود به تو بخشیدم».

پس بایزید از بسطام بیرون رفت و سی سال در شام و شامات می‌گشت و ریاضت می‌کشید.[۳]

جنید بغدادی در مورد او می گوید:

«بایزید در میان ما چون جبریل است در میان ملایکه».


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : h123gh1374
تاریخ : چهارشنبه 18 آبان 1390
post

شيخ ابوالحسن خرقاني

شيخ ابوالحسن علي بن‌جعفر بن ‌سلمان خرقاني « يا علي بن احمد » عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجري از چهره‌هاي بسيار درخشان عرفان ايراني است كه در آزادانديشي و مردم‌گرائي جهاني و وسعت نظر انساني و تفكر والاي عرفاني ممتاز و كم‌نظير است. گفتار و كردار اين عارف كيهان‌گراي ايراني كه در نيمه دوم قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري در خرقان قومس « كومش » استان حاليه سمنان ميزيسته است. در طي گذشت نزديك به يك‌هزار سال همواره مورد توجه و دقت و مطالعه و سرمش عارفان و شاعران و متفكران و محققان بوده است.

 وي در سال 351 يا 352 هجري در قصبه خرقان قومس از توابع بسطام متولد شده و در روز سه‌شنبه دهم محرم(عاشورا) سال 425 هجري در هفتاد و سه سالگي در همان قصبه خرقان جهان را بدرود گفته است. مشهور است كه علاوه بر همشهري وي يعني بايزيد بسطامي عارف بزرگوار و عالي‌مرتبه قرن دوم و سوم هجري كه شيخ و مقتداي حال جذبه و تفكر او بوده است مانند عارف معروف معاصر خود شيخ ابو سعيد ابوالخير خرقه ارشاد و طريقت از شيخ ابوالعباس احمد بن محمد عبدالكريم قصاب آملي داشته است.

 در منقولات و حكايات باقي مانده است كه شيخ ابوسعيد ابوالخير عارف مشهور و ابوعلي سينا فيلسوف نامي و ناصر خسرو قبادياني علوي، شاعر و متفكر ايراني كه معاصر شيخ ابوالحسن خرقاني بوده‌اند به خرقان رفته و با وي صحبت داشته و مقام معنوي وي را ستوده‌اند. ونيز گفته‌اند كه سلطان محمود پادشاه مقتدر غزنوي بديدار شيخ ابوالحسن خرقاني رفته و از وي كسب فيض كرده و نصيحت خواسته است.

 از شاگردان ممتاز و مشهور شيخ ابوالحسن خرقاني خواجه عبدالله انصاري عارف قرن پنجم هجري است كه سالها در خرقان زيسته و از انفاس پر بركت شيخ ابوالحسن خرقاني كسب فيض و معلومات كرده است. در مورد ارتباط معنوي بايزيد بسطامي عارف قرن دوم و سوم هجري با شيخ ابوالحسن خرقاني كه از وفات بايزيد 234 هجري تا تولي شيخ ابوالحسن 351 يا 352 هجري يكصد و هفده يا هجده سال فاصله است مطالب زيادي در آثار نويسندگان و محققان به ويژه عارفان قرنهاي بعد آمده است كه قابل توجه و تأمل مي‌باشد. بديهي است اينگونه ارتباطات آشكار مؤيد بقاي روح و استمرار و انتقال هويت و معنويت پنهان از چشم ظاهربين بشري است كه فهم ضعيف و محدود ما به ندرت قادر به درك جلوه‌هائي از آن مي‌باشد. شيخ فريدالدين عطار نيشابوري عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجري در اين باره مي‌نويسد:

نقل است كه شيخ بايزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدي بسرريگ كه آنها قبور شهداست، چون بر خرقان گذر كردي باستادي و نفس بركشيدي، مريدان از وي سؤال كردند كه شيخا ما هيچ نمي‌شنويم، گفت: آري كه از اين ديه دزدان بوي مردي مي‌شنوم، مردي بود نام او علي و كنيت او ابوالحسن به درجه از من پيش بود، بار عيال كشد و كشت كند و درخت نشاند.

 هم‌‌چنين در مورد توجه و ارتباط متقابل شيخ ابوالحسن خرقاني به بايزيد بسطامي و مددجستن از تربت او شيخ فريدالدين عطار نيشابوري مي‌نويسد:

نقل است كه شيخ ابوالحسن در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت كردي و روي به خاك بايزيد نهادي و بسطام آمدي 3 فرسنگ و باستادي و گفتي بار خدايا از آن خلعت كه بايزيد را داده‌اي ابوالحسن را بويي ده و آنگاه بازگشتي، وقت صبح را به خرقان بازآمدي و نماز بامداد به جماعت به خرقان دريافتي بر طهارت نماز خفتن.

 نقل است كه وقتي دزدي بسر بازي شده بود تا پي او نتوانند ديدن و نتوانند برد. شيخ گفته بود من در طلب اين حديث كم از دزدي نتوانم بود تا بعد از آن از خاك بايزيد بسرباز مي‌شده بود و پشت بر خاك او نمي‌كرد تا بعد از دوازده سال از تربت آواز آمد كه: اي ابوالحسن گاه آن آمد كه بنشيني. شيخ گفت: اي بايزيد همي همتي بازدار كه مردي امي‌ام و از شريعت چيزي نمي‌دانم و قرآن نياموخته‌ام آوازي آمد: اي ابوالحسن آنچه مرا داده‌اند از بركات تو بود. شيخ گفت: تو به صدو سي‌و ‌اند سال پيش از من بودي. گفت: بلي وليكن چون به خرقان گذر كردمي نوري ديدمي كه از خرقان به آسمان برمي‌شدي و سي سال بود تا به خداوند به حاجتي درمانده بودم بسرم ندا كردند كه: اي بايزيد به حرمت آن نور را به شفيع آر تا حاجت برآيد گفتم: خداوندا آن نور كيست؟ هاتفي آواز داد كه آن نور بنده خاص است و او را ابوالحسن گويند، آن نور را شفيع آر تا حاجت تو برآيد شيخ گفت چون به خرقان رسيدم بيست و چهارم روز، جمله قرآن يباموختم و به روايتي ديگر است كه بايزيد گفت: فاتحه آغاز كن چون به خرقان رسيدم قرآن ختم كردم.

 گويند شيخ ابوالحسن خرقاني بر سر در خانقاه خود نوشته بود: « هر كس كه درين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد.چه آن كس كه به درگاه باريتعالي به جان ارزد، البته بر خوان ابوالحسن به نان ارزد. »

نگارنده « رفيع » اين مضمون والاي انساني را چنين به نظم درآورده است:

بر سر در خانقاه خرقان

شيخ خرقان به لطف عرفان

اين نكته نوشته بود از مهر

مهر فلك است تالي آن

هر كس كه در اين سرا در آيد

گر گرسنه بود يا كه عطشان

مهمان به خوان عارفان است

گر گبر بود و يا مسلمان

از مهر به خدمتش بكوشيد

زيرا كه هم اوست پيك جانان

شايسته‌ي نان ابوالحسن هست

آن كس كه خداي داده‌اش‌جان

 

راستي با همه‌ تلاشها و كوششهاي خيره‌كننده‌اي كه بشر در راه كسب علوم و فنون كرده و پيشرفتهايي نيز بدست آورده است. متأسفانه در راه معنويت و انسانيت واقعي با تأسيس و تشكيل سازمانهاي مختلف خيريه جهاني بعد از گذشت يك‌هزار سال حتي توفيق روش عالي انساني خانقاه اين عارف بزرگوار و كيهان‌گراي ايراني را نداشته است و جلوه و جلال اين خانقاه حاشيه‌ي كوير مركزي ايران به شهرت و شعار همه آن مؤسسات پر زرق و برق و پر آوازه جهاني پهلو مي‌زند. از ديگر سخنان والاي شيخ ابوالحسن خرقاني كه برگزيده‌ايم اينهاست:

عالم بامداد برخيزد طلب زيادتي علم كند، و زاهد طلب زيادتي زهد كند و ابوالحسن در بند آن بود كه سروري به دل برادري رساند. اگر به تركستان تا به در شام كسي را خاري در انگشت شود آن از آن من است. همچنين از ترك تا شام كسي را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست و اگر اندوهي در دلي است آن دل از آن من است.

كاشكي به دل همه‌ي خلق، من به مردمي تا خلق را مرگ نبايستي ديد. . .كاشكي حساب همه خلق با من  بكردي تا خلق را به قيامت نبايستي ديد. كاشكي عقوبت همه خلق، مرا كردي تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد. بهترين چيزها دلي‌ست كه در وي هيچ بدي نباشد. اگر سرودي بگويد و به آن حق را خواهد بهتر از آن بود كه قرآن خواند و بدان حق را نخواهد. هر چه براي خدا كني اخلاص است و هر چه براي خلق كني ريا. هر كه عاشق شد خداي را يافت و هر كه خداي را يافت خود را فراموش كرد.

 او به راستي مريد و شاگرد روحاني سلطان العارفين بايزيد بسطامي است كه گفته است: مريد من آنست كه بر كناره دوزخ بياستد و هر كه را خواهند به دوزخ برند دستش گيرد و به بهشت فرستد و خود به جاي او به دوزخ رود.

 به هر حال شيخ ابوالحسن خرقاني از عارفان انگشت شماري است كه اصل عشق نافذ را اعلام كردند و خدمت به بشريت نيازمند را هدف هستي خود مي‌دانستند. برخي از سخنان او كه در نورالعلوم آمده و همچنين شيخ فريدالدين عطار نيشابوري در تذكره‌الاولياء آورده و در قرنهاي بعد نقل كرده‌اند از بسياري از رساله‌هاي گوناگون نظري گوياتر و پر معني‌تر است.

جلال‌الدين محمد بلخي مولوي عارف بزرگ قرن هفتم هجري داستان ارتباط معنوي (مينوي) بايزيد بسطامي و شيخ ابوالحسن بسطامي و پيش‌بيني مشهور بايزيد درباره‌ي ظهور شيخ ابوالحسن خرقاني بعد از يكصد و هفده سال، در دفتر چهارم كتاب مثنوي خود تحت عنوان «وحي دل» به نظم اينطور آورده است:

 

آن شنيدي داستان بايزيد

كه ز حال بوالحسن پيشين چه ديد

روزي آن سلطان تقوا مي‌گذشت

با مريدان جانب صحرا و دشت

بوي خوش آمد مر او را ناگهان

در سـوادري ز سـوي خـارقـان

هم بدانجا ناله‌ي مشتاق كرد

بـوي را از باد استنشاق كـرد

بوي خوش را عاشقانه مي‌كشيد

جان او از باد باده مي‌چشـيد

كوزه‌اي كو از يخابه پر بود

چون عرق بر ظاهرش پيدا شود

آن ز سردي هوا آبي شدست

از درون كوزه نم بيرون بجست

باد بوي آور مرو را آب گشت

آب هم او را شراب ناب گشت

چون درو آثار مستي شد پديد

يك مريد او را از آن دم بر رسيد

پس بپرسيدش كه اين احوال‌خوش

كه برون است از حجاب پنج و شش

گاه سرخ و گاه زرد و گه سپيد

مي‌شود رويت چه حالست و نويد

مي‌كشي بوي و به ظاهر نيست گل

بي‌شك از غيبست و از گلزار گل

اي تو كام جان هر خود كامه‌ي

هـر دم از غيـبت پيام و نــامه

هر دمي يعقوب بار از يوسفي

مـي‌رسـد انـدر مـشام تو شفي

قطره‌اي بر ريز بر ما از آن سبو

شمه‌اي از آن گلستان با ما بگو

حـو نـدارم اي جمال مهتري

كه لب ما خشك و تو تنها خوري

اي فلك پيمان چست چست خيز

ز آنچ خوردي جرعه‌اي بر ما بريز

مير مجلس نيست در دوران دگر

جز تو اي شه، در حريفان در نگر

كي توان نوشيد اين مي زير دست

مي يقين مر مرد را رسواگر است

بوي را پوشيده و مكنون كند

چشم مست خويشتن را چون كند

خود نه آن بويست اين كاندر جهان

صد هزاران پرده‌اش دارد نهان

پر شد از تيزي او صحرا و دشت

دشت چه كز نه فلك هم درگذشت

اين سر خم را به كهگل در مگير

كين برهنه نيست خود پوشش‌پذير

لـطف كـن اي رازدان رازگـو

آنـچ بازت صيد كـردش باز گو

گـفت بوي بوالعجب آمد بـه مـن

هـم‌چـنانكه مر نبـي را از يـمن

گفت:زين سو بوي ياري مي‌رسد

كـاندرين ده شهرياري مي‌رسد

بعـد چندين سال مي‌زايد شهي

مــي‌زنـد بـر آسـمانها خرگهي

رويش از گلزار حق گلگون بود

از من او اندر مـقام افـزون بـود

چيست نامش ؟گفت:نامش بوالحسن

حـليه‌اش وا گفـت ز ابرو و ذقن

قـد او و رنـگ او و شـكل او

يك بيك وا گفت از گيسو و رو

حليه‌هاي روح او را هم نمود

از صفات و از طريق و جاو بود

حليه‌ي تن همچوتن عاريتي است

دل‌بر‌آن‌كم نه‌كه آن‌يك‌ساعتي‌است

حليه‌ي روح طبيعي هم فناست

حليه‌ي آن جان طلب كان بر سماست

جسم او همچون چراغي بر زمين

نـور او بـالاي سـقف هـفـتمـين

آن شـعـاع آفتـاب انـدر وثـاق

قرص او انـدر چـهارم چــار طاق

نقش گل در زير بينـي بـهر لاغ

بوي گل بر سقف و ايوان دماغ

مرد خفته در عدن ديده فرق

عكس آن بر جسم افتاده عرق

پيرهن در مصر رهن يك حريص

پر شده كنعان ز بوي آن قميص

بر نبشتند آن زمان تاريخ را

از كباب آراستند آن سيخ را

چون رسيد آن‌وقت وآن‌تاريخ‌راست

زاده شد آن شاه و نرد ملك باخت

از پس آن سالها آمـد پـديــد

بـوالحسن بعد وفـات بـايـزيـد

جمله خوبيهاي او ز امساك وجود

آن چنان آمد كه آن شه گفته بود

لــوح محفوظست او را پيشـوا

از چه محفوظ است محفوظ ازخطا

نه‌نجومست ونه‌رمل است ونه‌خواب

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : h123gh1374
تاریخ : چهارشنبه 18 آبان 1390
post
 
 
آرامگاه شیخ ابوالحسن خرقانی

ابوالحسن علی خرقانی(زادهٔ ۳۵۲-درگذشتهٔ ۴۲۵ق) عارف و صوفی نام‌دار ایرانی بوده‌است.

محتویات

زندگی‌نامه

ظاهراً او در سال ۳۵۲ق در روستای خرقان قومس از توابع کوهستان بسطام به دنیا آمده‌است. او بایزید بسطامی را مقتدای خود دانسته و مانند ابوسعید ابوالخیر از احمد بن عبدالکریم قصاب آملی خرقه گرفته. گفته شده که سلطان محمود غزنوی به دیدار او رفته و از او پند خواسته‌است. در گفته‌ها و داستان‌ها به جای مانده که ابوسعید ابوالخیر و پورسینا به خرقان رفته و با او گفتگو داشته و مقام معنوی او را ستوده‌اند. از مریدان و شاگردان نام‌دار او خواجه عبدالله انصاری بوده‌است. مرگ شیخ حسن در روز شنبه دهم محرم سال ۴۲۵ق و در سن ۷۳ سالگی در روستای خرقان بوده‌است.[۱]

تحقیقات شیخ

شیخ ابوالحسن خرقانی نویسنده کتاب نورالعلوم است.وی را می‌توان یک محقق تاریخی هم دانست.او در مورد ریشه عرفان تحقیق کرده و متوجه شده که عرفان، در گذشته، یعنی قبل از اسلام هم در شرق وجود داشته ولی نتوانسته ریشه‌های عرفان قبل از اسلام در ایران را پیدا کند شیخ ابوالحسن خرقانی توجهی به کیش زردشتی نداشته‌است و برای پیدا کردن ریشه‌های عرفان، در ایران، قبل از اسلام، بایستی کیش زردشتی را هم در نظر گرفت.

عقاید شیخ

اوهرچندخودوخلق را در خالق محو می‌دید اما در سلوک خویش از هر فرصتی برای شکستن دیوارهای تفرقه قوم گرایی و هرنوع برتری انسانی بر انسان دیگر استفاده کرده‌است و طریق وصول به خالق را خدمت به خلق معرفی کرده‌است . زیبایی مکتب شیخ در این است که انسان‌ها را می‌بیند و خدمت می‌کند اما برای آنها در برابر حق تعالی موضوعیتی قایل نیست بلکه چون به وحدت خالق و مخلوق معتقد است، و خدمت به خدا و برتر از عبادات ظاهری می‌شناسد. او به انسان‌ها خدمت می‌کند و غمخوار آدمیان است نه به خاطر خدا نه به خاطر عبادت نه برای رسیدن به بهشت موعود و گریز از جهنم بلکه به خاطر نفس انسانیت، او که چنین صمیمانه می‌سراید :

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم   بی دیدنش از گریه نیاساید چشم
مارا ز برای دیدنش باید چشم   گر دوست نبیند به چه کار آید چشم

با همین چشم که غیر از دوست را نمی‌بیند از شیخ پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق سوم بی نیازی از خلق .و اوج این انسان دوستی شعاری است که گویند در خانقاه شیخ نوشته بود. هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.در نوشته‌های منسوب به شیخ ابوالحسن خرقانی خواهیم دید که نتیجه فرهنگ خاص عرفان ایشان چگونه به انسان مداری می‌رسد .

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : h123gh1374
تاریخ : چهارشنبه 18 آبان 1390


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران